تبلیغات
red love - گوناگون
red love

مدیر وبلاگ : asal roohi

گوناگون

شنبه 17 بهمن 1388  ساعت: 12:11 ق.ظ

نظرات() 

قصه سعید مسیّب که او را مسند تدریس بود در بغداد. او را دختری بود که صفت لطف و جمال او به امیرالمومنین رسید، چه حیله‌ها و توسل‌ها کرد غیر ستم و ظلم، که آن دختر را در نکاح خود آرد؛ البته میسر نشد. فقیهی بود در درس او را از همه مُقِّل‌حال‌تر، و در صف نَعّال‌تر. او را مادری بود درویش. آن بزرگ را نظر بر او افتاد، چون درس خلوت شد، او را پیش خواند. احوال او بپرسید و او را گفت که«دختر تو را دهم و نایب من باشی.»

 

او این قصه با مادر حکایت کرد. مادرش ترسید که این، از تکرار شب و تحصیل روز  بی‌نوایی، دیوانه شد.

 

-ای فرزند، به خواب دیدی یا خیال است تو را؟ مرا مال نی که تو را معالجه کنم.

 

گفت: «ای مادر، نه خواب است و نه خیال و نه علت خستگی. حقیقت دیدم دی

 

مادر بتر می‌شد و با زنان محله مشورت می‌کرد که«این پسر سرما را به باد دهد. شماش بترسانید تا از این خیال باز نگوید و اگر بشنود جایی، بر جنون او گواهی دهند

 

روز دوم که باز به درس رفت، باز بخواندش. چندان مبالغه کرد از آن بیش. و این دانشمند طالب علم چشم می‌مالد، می‌گوید که«عجب! مبادا که خیال باشد یا خواب؟ چنان که مادرم و آن جماعت زنان به اتفاق می‌گویند که تو از بسیاری اندیشه و سودا، عقل یاوه کردی، مالیخولیا بر تو غالب شد.» باز می‌نگرد مدرسه را و خویشتن را و مدرس را می‌گوید «نه والله! خیال نیست و هیچ مالیخولیا نیست و خواب و جنون نیست. »

 

باز به خانه رفت و حکایت کرد. ایشان گفتند که«سخت سودا متمکن است این سر خود را و از آن ما را به باد دهد».

 

علی‌الجمله، هر چند که با ایشان مبالغه می‌کرد ایشان منکرتر می‌شدند؛ چندان که وقت زفاف نزدیک شد و خلعت پوشیده در خانه آمد و اوش سیم و زر داد. مادر در گمان افتاد و هنوز گمان‌ها می‌برد.

 

شب دختر را آوردند و زنان همسایه و مادر به تعجب می‌نگرند و قومی‌از زنان که می‌شناختند پیش دختر رفتند و استحالتی می‌نمودند که«ای خدا، آخر این چگونه بود؟»

 

دختر بر ایشان بانگ زد که«این چه استحالت است؟ او از اهل علم است و از اهل فضل و ما هم از اهل فضل و علم. بلکه او بر ما فضل دارد که ما از اهل دنیاییم و او را هیچ دنیاوی نیست. پس از ما شریف‌تر و به‌تر باشد. ما را ترک دنیا می‌باید کردن تا همچو او شویم

باز آفرینی حكایت دوم از باب ششم گلستان سعدی

پیرمردی ثروت مند و زن مرده اما درشت اندام و فربه ، موی به خضاب آراسته ، با لباسی در خور جوانان نو خواسته به خواستگاری دختركی خوب روی رفت به گوهر عفاف آراسته. پدر دختر كه رنجور بود و بیمار و هم سن خواستگار ، گفت:«ای پیرمرد از سن خود شرم نمی كنی كه به خواستگاری چنین دختر جوانی آمده ای؟ آخر تو پیر هستی و به همین دلیل نباید چنین دختر جوانی را بجویی. تو اصلا نباید زن بخواهی و باید این چند روزه باقی مانده از عمرت را به درگاه خداوند عبادت كنی نه این كه به هوس رانی با دختران جوان بپردازی.» پیرمرد گفت:« ای مرد ، این چه سخن گزاف است كه تو می گویی؟ حلال خدا را حرام می كنی و سنت پیغامبر(ص) را می شكنی؟ مگر خلاف شرع كرده ام كه مرا منع می كنی؟ درست است كه پیرم اما قلبی جوان دارم. من عمری پشت سر گذاشته ام و عبادت ها كرده ام. این چند روز باقی مانده را هم به همین منوال سپری خواهم كرد اما در كجای دین آمده است كه باید یك سر در حال عبادت بود كه تو مرا بدان فرمان می دهی؟ من می خواهم ازدواج كنم تا این چند روز را زندگی كنم نه عبادت محض» پدر دختر گفت:«خب ازدواج كن ، اما در شنو كه كبوتر با كبوتر ، باز با باز. پس به جای خضاب كردن مو و دختری كه دختر توست را خواستن ، زنی بجوی در خور سنت» پیر مرد گفت:« ای مرد بر خضاب چهره ام ایراد مگیر كه دشمن زندگیست موی سپید و روی دشمن سیاه باید كرد! اما اگر دختری جوان را به زنی خواسته ام از آن جهت است كه مال دنیا به حد وفور دارم و اعمال عقبی به حد نیاز. دلم گرم است كه سرد و گرم روزگار را چشیده ام و پخته شده ام و ازین رو دخترت را چون جوانی خام نمی آزارم. بدین امید آمده ام خواستگاری دختت كه شیرین زبانم و دخترت را از مجالست با من نشاط خاطر دست خواهد داد و نه مانند جوانان ترش رویم و هر روز در بند كسی و در قید صنمی كه دخترت از مصاحبت و مداومت با من ملول شود.» دختر نمی دهی نده اما در دین خدا تصرف مكن و بر پیرایش عذارم ایراد مگیر كه خداوند عیب گیرندگان را دوست ندارد. حال اختیار تراست. صلاح می دانی بده و صلاح نمی دانی نده. پیر مرد گفت:«صلاح كار كجا و من خراب كجا؟ ، دخترم علی رغم سن كمش بینش بسیار دارد و صلاح خویش خسروان دانند. هرچه او گوید همان كنم.» آن گاه دخترش را صدا زد و گفت:« ای دخترم می دانم كه آن چه را بین ما رفت شنیدی ، خود جواب این خواستگار را بده» دختر كه تا آن موقع زبان بریده به كنجی نشسته بود صم بكم سر در پرده ی عصمت كرد و سر از پرده ی نهان خانه برون كرد و گفت:
                                                                         «جوان را تیری به پهلو نشیند به كه پیری»



نوشته شده توسط:asal roohi

ویرایش:--

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو